از وصف رخت ماه چو خون خوابیده
وز ماهی تو شمس به خود تابیده
لا حول و لا قوة الا بالله
از جمال تو ، نور زمان باریده
ای نور زمان ، غفلت ما حلال کن
این اشک چو خون از دل ما باریده
دست تو و این سیه کویر دل ما
ای ماه همیشه بر دلم تابیده
از وصف رخت ماه چو خون خوابیده
وز ماهی تو شمس به خود تابیده
لا حول و لا قوة الا بالله
از جمال تو ، نور زمان باریده
ای نور زمان ، غفلت ما حلال کن
این اشک چو خون از دل ما باریده
دست تو و این سیه کویر دل ما
ای ماه همیشه بر دلم تابیده
ز کرم حد زده این قلب سیه سوخته ام
و ز فضلش یدی بر حال دنی دوخته ام
به خود آوردیم و دیدم که غرق نعمم
که "هنوز غافل از احوال دل خویشتنم"
مهر یارم به دلم فرصت بیداری داد
شُبه گمراه شدن باز به جانم افتاد ...
نکند از کرم یار زلیخا بشوم
نکند چون پسر نوح گُمِ راه شوم
به خودم وا مگذار این منِ دنیایی راه
بکنم خاک! شوم تاب شب آبیِ ماه
این منِ شیفته سارم به کجا می بری ام
"به کجا می بری آخر ننمایی وطنم"
این گنه کار راه گم کرده
از پس معرکه ، همراه را گم کرده
آنقدر شور رسیدن به مقصد را داشت
که از این شور صاحب خانه را گم کرده
کور کورمال به دنبال نجات است ولی
راه دارد، بودن راه فرامش کرده
عشق بی پایه و بی مایه همراه ولی
وان عجب عشق که دیوانه ای مجنون کرده
عشق خوب است ، ولی راه و روش ها دارد
هر که طاووس بخواهد جور کشیدن باید
این در خانه دوست هفت خان دارد
رستمی بایدت اینبار تمایز دارد
این تویی ره روی این راه، کجا می تازی
ای مسافر ادهمت طاقت تا کی دارد؟
...
رو همان سو که یدُالَه نگهت می دارد